تبليغاتX
خدا همیشه با من است

































خدا همیشه با من است

"توجه"                                                                                    

           هر کی الکی نظر بده عمومیش میکنم

               فهمیدین دوستای گلم؟؟؟!!

                               

                      

                  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

                                                                                                                          

تاريخ شنبه 1390/11/08سـاعت 16:43 نويسنده هانی| |

 پس از روز مادر این بار نوبت پدرها است که برایشان برنامه ای ویژه داشته باشیم. روز پدر نزدیک است و همه احتمالا در این فکر هستند که روز پدر را چطور برگزار کنند. بدون شک ، پدران ما در قلب و ذهنمان جای خیلی ویژه ای دارند. اینها احساساتی هستند که با گذر زمان شدت می گیرند و سرانجام روزی می رسد که بچه ها بزرگ می شوند و سر کار می روند. پس از رفتن به سر کار، زندگی شما خیلی شلوغ و خسته کننده می شود و در این هنگام دلتان خیلی هوای گذشته را می کند، و قسمتی از آن گذشته لحظه های خوبیست که با پدرتان به سر برده اید. روز پدر به شما این فرصت را می دهد که دوباره به کودکیتان بازگردید و کارهای جالب انجام بدهید. نمی دانید چه کار بکنید؟ اصلا نگران نباشید زیرا ما به شما می گوییم چه کارهایی می شود در روز پدر انجام داد.     10- همه کاری که شما باید انجام دهید این است روی دستگاه پخش دی وی دی خود، فیلمی از دوران کودکی تان بگذارید از زمانهایی که با پدرتان بازی می کردید. روزهایی که با هم توپ بازی می کردید، او توپ را برای شما می انداخت و شما آن را می زدید. کی بود که پول شیشه هایی را که با توپ می شکستید، می داد؟     9- با پدرتان بنشینید و صحبت کنید. تلاش کنید درک کند که چقدر نقش مهمی در زندگی شما دارد. مشخص است که این کار حس خوبی به او می دهد و دوباره احساس جوانی و مهم بودن می کند. همه کارهایی را که برایتان کرده، به او بگویید . مرارتهایی را که در راه شاد کردن شما متحمل شده به او یادآوری کنید.     8- برای پدرتان داستانی نقل کنید و چند تا جوک تعریف کنید و در همین حین صدای خودتان را ضبط کنید. سپس قرار بگذارید که هر سال به این نوار را گوش کنید. وقتی که به این نوار گوش می کنید هرچیزی را که به ذهنتان خطور می کند و هر احساسی را که در دلتان به وجود می آید یادداشت کنید.     7- الان وقت استفاده از پولهایتان برای اهداف درست است. به یک فروشگاه خوب بروید و یک کارت مخصوص روز پدر برای پدرتان بخرید. او حتما از این کار شما خوشش خواهد آمد.     6- عکس بگیرید بله شما حق را به من می دهید اما این بار ، منظور من عکس گرفتن با دوست دخترتان نیست. فعلا جای او را با پدرتان عوض کنید. چند عکس به یادماندنی با پدرتان بگیرید و آن را روی میزکارتان بگذارید تا هر وقت که روز سختی داشتید به تصویر پدرتان نگاه کنید و به یادآورید که او تمام این سختی ها را با عشق تو هموار کرده است.      5- از آخرین باری که با پدرتان بازی کرده اید زمان زیادی می گذرد؟ این طور نیست؟ اما برای این کار هیچ وقت دیر نیست. روز پدر امسال، ترتیبی بدهید که باهم یک بازی مورد علاقه هردونفرتان را انجام بدهید. قایم باشک چطور است؟ مطمئنا پدر شما همه سوراخ سنبه های خانه را به خوبی می شناسد!     4- هر پدری به فرزند خود در دوران کودکی درسهایی می دهد. دفتری بخرید و در آن همه درسهای اخلاقی خوبی را که در زمان کودکی از پدرتان آموخته اید بنویسید. سپس این یاداشتها را به پدرتان نشان بدهید. اما برای انجام موفقیت آمیز این کار لازم است که این درسها را به خاطر داشته باشید. آیا به یاد دارید؟     3- امسال هدیه روز پدر را از همان فروشگاه مورد علاقه خود بخرید . فاصله سنی خودتان با پدرتان را فراموش کنید . فکر کنید برای عزیزترین دوست تمام سال های زندگیتان خرید می کنید . از تمام خلاقیتتان استفاده کنید.     2- یک هدیه قشنگ و عالی به پدر بدهید. بگذارید اینها را پیشنهاد کنیم: یک عطر عالی، یک پیراهن خوب( اگر پدرتان فکر می کند هنوز جوان است یک تیشرت هدیه خوبی است) و از این قبیل.     1- برای روز پدر حتما هدیه ای برای پدر بزرگتان در نظر بگیرید . اگر او در شهر یا کشور دیگری زندگی می کند حتما به او زنگ بزنید و روز پدر را تبریک بگویید.فراموش نکنید شما فرصت زیادی برای ابراز علاقه و دوست داشتن آنها ندارید.   پدرها حامی و قهرمان داستان زندگی شما هستند ، آنها را دوست بدارید .      

 

تاريخ پنجشنبه 1391/02/28سـاعت 23:19 نويسنده هانی| |

بنده من!نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است..

خدایا!خسته ام نمیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم...

بنده من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان..

خدایا!خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم..

بنده من!قبل از خواب این سه رکعت بخوان..

خدایا!سه رکعت زیاد است..

بنده من!فقط یک رکعت نماز وتر بخوان..

خدایا!امروز خیلی خسته ام آیا راهی دیگر ندارد؟؟

بنده من!قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله...

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد...

بنده من!همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله....

خدایا!هواسرد استو نمیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم..

بنده من در دلت بگو یا الله ما برایت نمازشب حساب میکنیم

بنده اعتنایی نکند و می خوابد...

ملائکه من!ببینید من اینقدر ساده گرفتم اما بنده من خوابیده است....

چیزی به اذان نمانده او را دوباره بیدار کنید دلم برایش تنگ شده امشب

با من حرف نزده خداوندا دو مرتبه او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید

ملائکه من در گوشش بگوئید پروردگارت منتظر توست....

پروردگارا!باز هم بیدار نمی شود...

اذان صبح را میگویند،هنگام طلوع آفتاب است ای بنده بیدارشو

              خورشید از شرق سر بر می آورد

                                                              خداوند رویش را بر میگرداند

               ملائکه من!آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟؟؟؟؟؟                   

 

 

 

تاريخ یکشنبه 1391/02/10سـاعت 23:27 نويسنده هانی| |

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه  پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه  پلاستیکى را با خود ببرند
.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه  خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه  آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در  دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

نتیجه اخلاقى داستان
کینه  هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که می‌توانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.

تاريخ پنجشنبه 1391/01/31سـاعت 18:33 نويسنده هانی| |

یکی از عجایب زندگی امام خمینی "ره" مراقبتش بر

نمازاول وقت بود .ایشان آن قدر بر این کار اصرار کرده بودند

که در این ارتباط،در روز قبل از رحلت ایشان رخ داد..

امام بیهوش بودند و پزشکان تلاش میکردند به طریقی

ایشان را به هوش بیاورند،اما موفق نمیشدند...

یکی از پزشکها هاره رادراین دید که وقت نماز را به

امام متذکر شود از این رو رفت بالای سر ایشان و گفت:

آقا وقت نماز است !

همین که این جمله از دهان آن پزشک خارج شد، امام

به هوش امدند و نمازشان را با اشاره دست خواندند...

تاريخ جمعه 1391/01/25سـاعت 11:44 نويسنده هانی| |

امشب دل بی تاب من در سوگ تو غمخانه شد
دلم به یاد غربتت گوشه نشین خانه شد
دلم سیه پوشیده است در سوگت ای یاس رسول
به یاد آندم سهم تو آن قبر مخفیانه شد
سر به درن چاه غم مویه كنان ناله زنم
به یاد آن شكسته كه مهمان خاك شبانه شد
به یاد اشك زینب و بغض گلوی حسنین
به یاد آن كه سهمشان موهای لای شانه شد
به یاد بی پنا هی اش اندر میان كوچه ها
به یاد شعله های كین! زهرا برش پروانه شد...
خوشا آندم كه در بقیع شیدا شوم مهمان تو
با بغض دل گویم بقیع مرحم این دیوانه شد

تاريخ سه شنبه 1391/01/15سـاعت 21:35 نويسنده هانی| |

 

تاريخ سه شنبه 1391/01/08سـاعت 20:29 نويسنده هانی| |

 

Photo-Skin_ir-C4.jpg

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

 

تاريخ پنجشنبه 1391/01/03سـاعت 22:22 نويسنده هانی| |

حجاب حضرت زهرا (ع) چگونه بوده است؟؟

پاسخ استاد:

حضرت موسی بن جعفر (ع) از پدرانش و از امام علی (ع)

روایت کرده است که فرمود:" شخص نابینایی از حضرت

فاطمه (ع) اجازه ورود خواست . فاطمه زهرا (ع)خود را با

حجاب کامل پوشاند و سپس اجزه ورود عنایت فرمود.

پیامبرخدا(ص)فرمود:"دخترم ،چرا حجاب پوشیدی؟

او کردی نابینا است....

حضرت زهرا عرض کرد :اما پدر ،من نابینا نیستم ،

به علاوه این که او بوی عطر بدن را استشمام میکند..

پیامبر (ص) فرمود:

"گواهی می دهم که تو پاره تن من هستی"..

 

تاريخ یکشنبه 1390/12/21سـاعت 10:4 نويسنده هانی| |

آیت الله فهری نقل میکند ک جناب شیخ به ایشان فرمود:

روزی برای انجام کاری روانه بازار شدم، اندیشه مکروهی در مغزم گذشت

ولی بلافاصله استغفار کردم....

در ادامه راه شترهایی که از بیرون شهر هیزم می آوردند.قطاروار از کنارم گذشتند،

ناگاه یکی از شترها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم

آسیب میدیم....

به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود که این رویداد از چه امری سرچشمه

میگیرد و با اضطراب عرض کردم: خدایا این چه بود؟؟

در عالم معنا به من گفتند : این نتیجه آن فکری بود که کردی.

گفتم :گناهی که انجام ندادم.

گفتند:لگدآن شتر هم که به تو نخورد.

                                                                                 "برگرفته از کتاب کیمیای محبت"

تاريخ یکشنبه 1390/12/14سـاعت 11:27 نويسنده هانی| |

در تلخی روزگاران چه نامت شیرین است ای دوست
مرا به خاطر بسپار، که دلم در تپشت است ای دوست

کاش می شد تو را شیرین نام می گفتند
که یادآور روزهای شیرین زندگی است ای دوست

می دانی که شیرینی صبح سحر معانی اسمت را در بر دارد
چه جاودانه سخن گفته است، کسی که گفته چو نام تو را، ای دوست

نه یکبار و چندصدبار برای تو می نویسم هانی جان
که شیرینی نامت مثال خودت زیبا است ای دوست


تقدیم به آبجی خوشملم که خیلی مهربون و شیرینه

( از طرف داداش مجتبی)

تاريخ شنبه 1390/12/06سـاعت 15:31 نويسنده هانی| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد…

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد
آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان
موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند
هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .

تاريخ شنبه 1390/12/06سـاعت 10:49 نويسنده هانی| |

داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون هم پولدار نبودن و در یک سطح بودن ، این دوتا با هم بزرگ شدن و دبیرستانو با هم تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت


جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور داد تا اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن بگیره و فکر منو از سرش بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو این حرفو جدی زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم  چهارسال طول میکشه بهتره به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته بود من هیچوقت انقد جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته بود تو کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد من نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به جواد گفته بود اگه ادامه بدی خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی نگرفته ما مال هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا پول حرف اول رو می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی خوریم و دیگه هیچ وقت سراغ من نیا ، بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم راضی بشه مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای آروم کردن خودش درسشو ترک کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود ، مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود حالا جواد عشق خودشو میدید که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده بودند به یک مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و زندگیشو دوباره درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس میخوند برا کنکور دیگه کار نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که میگم تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با آدم نمیکنه) بعد از امتحان کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون رو شده بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده بود مهندس جالب تر این این بود که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره همیشه گوشی مریمو چک میکرد حتی چند بار مریمو زده بود درسته که شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به جواد پشت کرده بود و با عشقش بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود وقتی به دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا اینقدر در حق جواد بد کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت بیاره و به شوهرش گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و خون برگشته بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از دست داده بود دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه زخم زبون مردم میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و رسمی ولی روش نشد با جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود مریم هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من احمقم بی شعورم ، اصلا هر چی دلت میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق چیز پوچ و بی فایده است این حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و دوباره باطراوت بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی مریم مانع شده بود و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و خاطرات بچه گیمون بعد دفتر خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من اگه دوستت نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت بگم منم هنوز عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین امشب میام خواستگاریت تا دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد از چند ساعت حرف زدن جواد تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر ماجرای جواد و مریم ولی مردایی مثل جواد کم هستن و پول وعشق دو چیز جدا از هم هستن پس هیچ وقت دچار اشتباه نشید....

                                                                          

تاريخ سه شنبه 1390/12/02سـاعت 22:39 نويسنده هانی| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

 

 

 

 

تاريخ جمعه 1390/11/28سـاعت 13:8 نويسنده هانی| |

مرا ان شب مچل کردی و رفتی
رقیبم را بغل کردی و رفتی

مرا اهل دوا و چای پر رنگ
مرا اهل غزل کردی و رفتی

حضورت اعتبار بازیم بود
چکم را بی محل کردی و رفتی

حواسم حین بازی مان کجا رفت
اتل کردم متل کردی و رفتی

تو هر چه با من بیچاره کردی
شب ماه عسل کردی و رفتی

من عادت کرده بودم به دماغت
دماغت را عمل کردی و رفتی

تاريخ جمعه 1390/11/28سـاعت 12:7 نويسنده هانی| |

شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد،غریبم، بی کسم،من دست غم ،

غم دست من بوسد،ولنتاین مبارک


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گاو و الاغ و اردک ، کبریت و گاز و فندک ، جوجه و مرغ و لک لک ، ولنتاینت مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یه سری هدیه گرفتم . .. اما نمی دونم این ولنتاین کیه که هدیه ها رو بدم بهش ....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم ! ولنتاین بر زخم زندگیم مبارک!!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

واسه روز ولنتاین دوتا ستاره تقدیمت می کنم
یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه
یه ستاره پر امید واسه هر کی تو رو دید
ولنتاین مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میدونی ولنتاین یعنی چی؟ یعنی اینکه یه عاشق واقعی باید به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه
عاشقتم تا همیشه ولنتاین مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پارسال این روزا برامون پر بود از عطر شکلات و کادوو عروسک و شمع …اما امسال نمیدونم ولنتاین رو با کی جشن میگیری
.
.
هر جا و با هر کسی باشی دوستت دارم ولنتایت مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امیدوارم خرس زیبایی ها همیشه تو غار چشمات خونه کنه ولنتاینت مبارک عزیزم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی . اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی. اگه شمع بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیز ترینی ولنتاین مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند .ولنتاین مبارک

 

تاريخ دوشنبه 1390/11/24سـاعت 21:56 نويسنده هانی| |

من ازتو معذرت میخوام....

من از تو معذرت میخوام اگه از من بدی دیدی....

من از تو معذرت میخوام اگه از دوری رنجیدی...

من از تو معذرت میخوام ک باز چشماتو ترک کردم ...

من از تو معذرت میخوام ک دیگه بر نمیگردم...

نگو دلگیری از دستم ک قدرتو ندونستم ...

دلم خوشبختی تو میخواست تو باور کن ندونستم...

اگه دستای سر گردون منو از قلب تو چیده ...

من از تو معذرت میخوام گل زیبای ارکیده....

من از تو معذرت میخوام.....

 

 

تاريخ سه شنبه 1390/11/11سـاعت 10:12 نويسنده هانی| |

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد که او مرده بود ، اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده بود و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد سرپرست گروه دیوانه وار و با لکنت فریاد زد : بیایید ، زود بیایید ! یک بچه اینجا است !!! بچه زنده است !!!

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت ، دختر سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند ، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد :

عزیزم ، اگر زنده ماندی ، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت دارد.

تاريخ جمعه 1390/11/07سـاعت 22:37 نويسنده هانی| |

 

از کسانی که …

ازکسانیکه از من متنفرند سپاس، آنها مرا قوی تر میکنند.
از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.
ازکسانی که مرا ترک میکنند متشکرم، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانی که با من میمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند.

تاريخ سه شنبه 1390/11/04سـاعت 22:27 نويسنده هانی| |

نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید.

1- محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم


2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


5- این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید


6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که


7- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود اما


8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این وضع


11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم


13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که


14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر


16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که


17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین


19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه


20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که


21- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .
 

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!

تاريخ شنبه 1390/11/01سـاعت 20:53 نويسنده هانی| |

 

                            با توام ای دیوونه دل، بونه نگیر

                            نگاهی کن به آیینه، ببین شدی یه قلب پیر

                            از هیچ کس یاری نخواه نترس از اینکه بی کسی

                            غرق سعادتم بدون، همین که مونده نفسی

                             گذشته ها میگذره این عادت زندگی

                             تنها که نیستی با منی تازه مگه باشی چیه؟!

                             بدون  توی سینه ی من، تا من صبورم جا داری ...

 

 

تاريخ شنبه 1390/11/01سـاعت 20:12 نويسنده هانی| |

بار آخر ، من ورق را با دلم بور میزنم !


بار دیگر حکم کن !


اما نه بی دل !


با دلت ، دل حکم کن !


حکم دل :


هر که دل دارد بیاندازد وسط !


تا که ما دلهایمان را رو کنیم !


دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود !


پس به حکم عشق بازی می کنیم !


این دل من !


رو بکن حالا دلت را . . .!


دل نداری ؟


بور بزن اندیشه ات را . . . !


حکم لازم !


دل گرفتن ، دل سپردن ، هر دو لازم !


عشق لازم !!!

تاريخ پنجشنبه 1390/10/22سـاعت 23:34 نويسنده هانی| |

‎ لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس

شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه

تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید

با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید

زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
 
‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
 
با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش
 
پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
 
شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس
 
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس
 
 با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه
 
آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه
 
 روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی
 
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
 
میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد
 
تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد
 
 
"دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم"                                                                    
تاريخ شنبه 1390/10/17سـاعت 22:11 نويسنده هانی| |

شب گناه ، شب جلوه های نامشروع

شبی پر از هیجانات تند و نامطبوع

حیاط پر شده از چهره های رنگارنگ

لباس های مدل دار ، شال های رنگارنگ

زبوی وسوسه شیطان به شوق آمده بود

و آسمان خدا هم به ذوق آمده بود

حلول هفت قلم و هفت سهم زیبایی

کنار آینه آشفته موی رویایی

عروسی است و باید عروس جلوه کند

نه مثل دانه اسیر سبوس جلوه کند

برای آنکه نظرها به سوی او باشد

نگاه ها همه زنجیر سوی او باشد

چه سینه ای چه سری، به! چه رقص غوغایی....!

چه بازوان سفیدی،چه چشم شهلایی....

چه حس و حال پلشتی ست، شب پر از مستی است

نبود غیرت و مردانگی.....شب پستی است.......

تاريخ شنبه 1390/10/10سـاعت 22:35 نويسنده هانی| |

ای که از کوچه معشوقه ی ما میگذری

بر حذرباش که سرمیشکند دیوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست

هر کجااااااااا هست

                           " خدایا به سلامت دارش "

تاريخ شنبه 1390/10/10سـاعت 18:43 نويسنده هانی| |

این گل ها......

تقدیم به دوستای بامرام و گلم......

 

تاريخ پنجشنبه 1390/10/01سـاعت 10:49 نويسنده هانی| |

اینم چند تا عکس.........

عکسایی که خودم دوس دارم...

 

وااااااااااااااااااااااااااااای

این عکسو خیلیییییییییییییی دوست دارم......

 

 

تاريخ پنجشنبه 1390/10/01سـاعت 10:24 نويسنده هانی| |

بچه ها دوستای خوبم دلم گرفته......Smiley 

از این زمونه و.......از  این همه نامردیاش.....آخه تا چقد یه آدم تحمل داره....

خدا................غریبم.................برس به دادم ..........جز غم و غصه چیشد نصیبم......

دلم گرفته........ 

فقط تو موندی واسم.....تووووووووووووووووووووووووو...........

دلم واسه بابام تنگ شده........میخوام داد بزنم که چرا خدا...........

خدا از کی بگم...اخه یکی نیس....ماشالا ی دونه عمو داشتیم همونم با بابا بردی.........

آخه با کی درد و دل کنم؟؟...........................

به کی بگم حرف دلمو؟؟..............................

به کی بگم؟؟............................................

خدا.........................................................

بچه ها نمیدونم چطوری خودمو آروم کنم........

نمیدونم...............................

وااااااااااااااای دارم دیوونه میشم......................

خدا بیامرزتون..............................................

خدایا حالا که بردیشون مواظبشونم باش........

                                                                                                          ( روحشان شاد )

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
...با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
تاريخ سه شنبه 1390/09/29سـاعت 20:53 نويسنده هانی| |

خدایا ، آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم . .
.

یادمان باشد پیمانى راکه در طوفان با خدا مى بندیم

در آرامش فراموش نکنیم . . .

به خدا گفتم : به من همه چیز بده ، تا از زندگی لذت ببرم

خداوند فرمود : به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری . . .

معبودم!

متبرکم گردان به نامت

متبلورم گردان به عبادتت

متذکرم گردان به ذکرت

مرحمتم گردان به رحمتت

چه خود ساخته هایی که مرا سوخت ، و چه سوختن هایی که مرا ساخت

ای خدای من ، مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم

ساخته ای آباد از من بجا ماند . . .

میگن شبا فرشته ها از آرزوی آدما ، قصه میگن واسه خدا

خدا کنه همین شبا گفته بشه قصه ی تو واسه خدا . . .

خدایا !

من چیزی نمیبینم .

آینده پنهان است.

ولی آسوده ام ،

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را . . .

از تمام چیزایی که داری خدا رو جدا کن !

چی داری؟ هیچ

حالا به همه نداشته هایت ،خدا رو اضافه کن !

چه کم داری؟ هیچ

خدایا

همه دنیا بخواد و تو بگی نه /  نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی /  به محتاج تو محتاجی حرومه . . .

انیس قلب خود تنها خدا کن / خدا را در دل شبها صدا کن

ز خوف حق چو اشکی را چکاندی / به حال ما زمینی ها دعا کن

خدایا

شکرت میکنم بخاطر نداشته هام ، که اگه داشتم ارزششون  رو نمیدونستم

شکرت میکنم بخاطر هیچ چیز  و  همه چیز  . . .

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟

در دلم مهر تو باشد دگرم هیچ مباد

دو جهان را چه کند گر تو کنی احسانش

آنکه دل پیش تو دارد چه غم از بود و نبود

وانکه ره سوی تو پوید چه غم از پایانش . . .

 
 

تاريخ یکشنبه 1390/09/27سـاعت 20:8 نويسنده هانی| |

۱- تقوای الهى را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقى بمانید.

۲- همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبناى ایمان و خداشناسى متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزى که دین را محو مى‎کند، فساد و اختلاف است.

۳- ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى‎کند.

۴- خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بى سرپرست بمانند.

۵- خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را فرمود که ما گمان کردیم مى‎خواهند آنها را در ارث شریک کند.

۶- خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا دیگران در عمل کردن، بر شما پیشى گیرند.

امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعاى آنها برآورده نخواهد شد.

۷- خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پایه دین شماست .

۸- خدا را! خدا را! درباره کعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند، مهلت داده نخواهد شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.

۹- خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.

۱۰- خدا را! خدا را! درباره زکات؛ زکات آتش خشم الهى را خاموش مى‎کند.

۱۱- خدا را! خدا را! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند.

۱۲- خدا را! خدا را! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) درباره آنها سفارش کرده است.

۱۳- خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگى شریک خود سازید.

۱۴- خدا را! خدا را! درباه بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.

۱۵- در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.

۱۶- با مردم به خوشى و نیکى رفتار کنید چنانکه قرآن دستور داده است .

۱۷- امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعاى آنها برآورده نخواهد شد.

۱۸- بر شما باد که بر روابط دوستانه ما بین خویش بیفزایید، به یکدیگر نیکى کنید، از کناره‎گیرى و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

۱۹- کارهاى خیر را به مدد یکدیگر و به اتفاق هم انجام دهید، از همکارى در مورد گناهان و چیزهایى که موجب کدورت و دشمنى مى‎شود، بپرهیزید.

در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.

۲۰- از خدا بترسید که جزا و کیفر خدا شدید است.
تاريخ جمعه 1390/09/25سـاعت 20:39 نويسنده هانی| |

MiSs-A